دانلود سریال We Are All Trying Here 2026
- 2026 ، درام ، روان شناختی ، زندگی
- 124,743
- یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵

دانلود سریال We Are All Trying Here 2026
با بازی گو یون جونگ
نام ها: همه داریم تلاش میکنیم
محصول: 2026 کره جنوبی از شبکه jTBC
ژانر: روان شناختی | زندگی | درام
تاریخ پخش: Apr 18, 2026
قسمت ها: 12
روز های پخش: شنبه و یکشنبه
مدت زمان: 1 ساعت و 10 دقیقه
وضعیت: پایان یافته جایگزین The Practical Guide to Love
بازیگران:
Go Youn Jung – Koo Kyo Hwan – Oh Jung Se
قسمت آخر اضافه شد.
زیرنویس فارسی قسمت آخر اضافه شد.
آهنگ های سریال اضافه شد.
خلاصه داستان: داستان درباره چند نفر در دنیای سینماست که هرکدام با حسادت، شکست و ناامنی های درونی خود دست و پنجه نرم میکنند. هوانگ دونگ مان که هنوز موفق به شروع کارگردانی نشده، درگیر احساس بی ارزشی است، در حالی که اطرافیانش هرکدام با مشکلات خودشان روبه رو هستند؛ از تهیه کننده ای که احساساتش را پنهان میکند تا کارگردانی که بعد از شکست فیلمش دچار فشار شده. در این میان، روابط پیچیده و رقابت ها باعث میشود همه آن ها در مسیر پیدا کردن آرامش و معنای واقعی زندگی خود قرار بگیرند.
.

.
اطلاعات بیشتر سریال
امتیاز:
.
لیست بازیگران نقشهای اصلی: نقشهای مکمل: . سازندگان سریال نویسندگان: Park Hae Young کارگردانان: Cha Young Hoon . سایر عناوین سریال عنوان بومی سریال: 모두가 자신의 무가치함과 싸우고 있다 عنوان های دیگر سریال: Everyone Is Fighting Their Own Worthlessness تیزر و تریلرهای سریال * پخش آنلاین (سافت ساب) WEB-DL E01: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E02: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E03: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E04: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E05: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E06: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E07: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E08: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E09: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E10: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E11: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E12: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 * زیرنویس فارسی چسبیده (سافت ساب) WEB-DL آپلودبوی E01: 480p E02: 480p E03: 480p E04: 480p E05: 480p E06: 480p E07: 480p E08: 480p E09: 480p E10: 480p . لینک مستقیم E01: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E02: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E03: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E04: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E05: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E06: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E07: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E08: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E09: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E10: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E11: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 E12: 480p – 720p – 720p.x265 – 1080p – 1080p.x265 * نسخه بدون زیرنویس WEB-DL * زیرنویس سریال نمایش لینک های دانلود ترجمه ایان . ترجمه MiniBunny_team * آهنگ های سریال Varios Artistas – We Are All Trying Here Part.1: Kim Min Seok – Be with U Part.2: LUCY – Starlight Part.3: Tae Yeon – Pieces Part.4: Seo Young Joo – Parallel Night Part.5: Choi Yu Ree – On a Gentle Breeze Part.6: Damons Year – Untitled_08 Part.7: Paul Kim – Everything will be fine * دانلود سریال We Are All Trying Here 2026 *
Modu Jasinui Mugachihamgwa Ssaugo Issda
Mojamussa
모자무싸




ریتینگ این سریال
ریتینگ قسمت 1 : 2.1
ریتینگ قسمت 2 : 2.3
ریتینگ قسمت 3 : 2.1
ریتینگ قسمت 4 : 2.4
ریتینگ قسمت 5 : 2.5
ریتینگ قسمت 6 : 2.9
ریتینگ قسمت 7 : 2.6
ریتینگ قسمت 8 : 3.9
ریتینگ قسمت 9 : 3.3
ریتینگ قسمت 10 : 4.3
ریتینگ قسمت 11 : 4.1
ریتینگ قسمت 12 : 5.3
همه ی سریال های درحال پخش رو دراپ کردم
نه اینکه اونا بد باشن، نه من بعد این سریال میلم به سریال دیگه نمیکشه💔
سریال قشنگم🥲
در طی سالهای اخیر جزو انگشت شمار سریال های مرغوب و قابل تحسین، قطعا همین سریال میتونه باشه….
حتما پیشنهادش دیدنش رو پیشنهاد میدم
برای رهام…
اسمم از سریالِ کیمیای روح گرفته شده، ناکسی اسم شخصیت اصلی بود و یک استاد داشتن به اسم استاد لی کنفی که کافور درست میکرد برای کسایی که میخواستن روی قدرت هاشون کار کنن، توی دو قسمت اول(فصل دوم) بود که ناکسو به اوک گفت بیا ازدواج کنیم برای همین اونموقع بچه های اون صفحه میگفتن ناکسی نیاز به کافور داره، برای همین اسمم از اونجا گرفته شد.
متاسفم بلد نیستم درست توضیح بدم..
خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم که برای من کامنت گذاشتی، نمیدونی چقدر احساس خوبی بهم دست داد و چقدر خوشحال شدم.
متاسفم که زودتر ندیدم و نتونستم برات آرزوی خوشبختی کنم.
رهام .. نمیشناسمت اما مطمئنم هرکسی که تورو میشناسه حس خیلی خوبی بهت داره، خیلی خوشحالم که نوشته هات روی این صفحه گذاشتی که ما هم بتونیم بخونیم.
واااااقعا بهت افتخار میکنم و برای خیلی خیلی زیااد آرزوی موفقیت و سلامتی و خوشبختی رو دارم.
امیدوارم هر کجای ایران که هستی حالِ دلت خیلی خوب باشه.
باز هم تشکر میکنم که لطف کردی و وقتت رو گذاشتی تا برای من بنویسی. ممنونم ازت🧡
مبارزه با بی ارزشی من ۴#
در حقیقت موقع پخش این سریال یا حتی بعدش خیلی هیت گرفت ، به خصوص از ایرانی ها و دلیلش هم درک نکردنِ سریال بود، درک نکردن شخصیت نابی و جه اون..
من از تک تک صحنه ها و دیالوگ ها اسکرین شات گرفته بودم که به خودم یاد آوری کنم “آره منم مثل نابی بودم”
بخوام جدا از فضای سریالش بگم … من یه دوره ای از زندگیم که الان دیگه حتی بهش فکر هم نمیکنم، کمبود اعتماد به نفس شدید داشتم، برای غذا خوردم ماسکم رو در نمیوردم( دوره کرونا) و همه رو بالاتر و بهتر از خودم میدیدم، ساده و بیچاره بودم.
و همون دوره بود که بالاخره توی زندگیم یکی باهام طوری رفتار کرد انگار خاص بودم، انگار من فقط براش خاص دیده میشدم.
برای همین از سادگی من استفاده کرد، درحالی که من محوِ چشماش شده بودم، درحدی محوش بودم که نمیفهمیدم داره برای خودم چه اتفاقی میوفته.
میگن عشق شدید آدم رو کور میکنه؟ من کور شده بودم، هرچند عاشقش نبودم.
نمیخوام زیاد وارد جزئیات شم ولی اون موقع اینقدر برام مهم شده بود که فکر میکردم بدون اون آدم زنده نمیمونم، این در حالیه که من الان حتی به اون آدم و اون اتفاق ها فکر هم نمیکنم.
زندگی عجیبه نه؟ اتفاقی که هر روز بهش فکر میکردم الان جزو کم اهمیت ترین موضوعات روزمه! حتی بهش فکر هم نمیکنم.
الان که حدود ۴ سال از اون قضیه میگذره به این نتیجه رسیدم که تمام عشق های امروزی ظاهرن، هیچکس عاشق باطن اون فرد نمیشه همه برای یک شب میخوانش، همه برای ظاهر میخوانش.
برای همینه که عشق مثل کیدراما پیدا نمیشه.
بخاطر همین موضوع دورِ انسان ها خط کشیدم و انتظارم داره از همه میاد پایین …
میخوام تو زمان سفر کنم و برم دوره ی قدیم انگلیس، لباس های پف پفی و رنگی با جواهرات بزرگ و درخشان.
خیلی دوره ی خاص و قشنگی بوده، توی این زندگی که نشد ولی برای زندگی بعدیم میخوام توی اون دوره زندگی کنم.
اینکه تجربه کردن «عشق» برام تبدیل به یک حسرت و آرزوی دور شده، حالم رو بهم میزنه.
مثلا پولدار شدن یا تحصیلکرده شدن، اغلب با یک فرایند طولانی از تلاش و استمرار همراهه. اما عشق با تمام سختیها و پیچیدگیهاش، رخ دادنش سخت نیست.
و وقتی فکر میکنم که با تمام این توصیفات، من نتونستم عشق رو تجربه کنم و در یک رابطهی عاشقانه قرار بگیرم، غمناک میشم.
گاهی فکر میکنم کمم، گاهی فکر میکنم آنچنان که باید زیبا نیستم، گاهی فکر میکنم کمالگرام و گاهی فکر میکنم صرفا بدشانسم.
و هیچ وقت نمیدونم جواب درست کدومه.
روی توسعه فردیم کار کردم و میکنم. اما آدم نیازها و ابعاد مختلفی داره. و نمیشه فقط به یک جنبهی زندگی پاسخ داد.
چرا آدمها فکر میکنن اگه حقایق تلخ زندگی افراد رو مستقیم بهشون بگن و محکم بکوبونن تو صورتشون به اون آدم لطف کردن؟
آیا اون آدم اون حقیقت تلخ رو خودش نمیدونسته؟ قطعا میدونسته.
ولی انقدر طعمش زهرمار بوده که نمیخواسته بهش یادآوری بشه و یه گوشه از ذهنش خاکش کرده بوده.
چه لذتی داره برای بقیه که با حرفهاشون اون حقیقت رو از زیر خاک در بیارن؟
واقعا آدما چشونه؟
آیا اگه حرف نزنن بهشون میگن لال!
به اللهم قسم که دلشکستن هنر نمیباشد…💔
گذاشتم سریال تموم بشه بعد شروعش کنم چون زجرآوره سریالی که دوست داری براش صبر کنی
این سریال رو انتخاب کردم و مطمئن بودم تا تهش میبینم و دوست دارم چون:
اول از همه نویسنده کار که تموم کارهاش رو دوست داشتم چون عمق زیادی داره و برخلاف فیلم های زرق و برق دار با معنی حال رو خوب میکنه
دوم برای بازیگرای خوبش که تک تکشون رو میشناسم و میدونم کار درستن
و سوم برای خط داستانی خوبش که دقیقا چیزی بود که این روزها نیاز داشتم
ممنونم از بچه های ما همه داریم تلاش می کنیم چون خیلی درس های بزرگی برای من داشتن
بچه ها ذوق من کور شده !
فکرمیکردم تاپایان این سریال ، منم یه تغییراتی تجربه میکنم؛ همیشه باشروع روندیه سری ازتغییرات، فکرمیکنم این موج تغییرمن روهم میگیره، فکرمیکنم بعدازاین همه تلاطم وبالا وپایین منم یکم جابجامیشم ، حداقل یه غبارحذف میشه حداقل یه غباراضافه میشه… ولی دریغا …
بقول نوراسید ،من همیشه همون ذغال سنگی که بودم ،میمونم!
( به جمع کتابخونی “کتابخانه نیمه شب” بپیوندید بچه ها)
این سریال باعث شد عاشق کیو هوان شم
قبلا ازش فیلم و سریال دیده بودم ولی کرکتر دونگ مان باعث شد واقعا ازش خوشم بیاد
بازیش فوق العاده بود..
واقعا انگار داشت به عنوان دونگ مان زندگی میکرد
تو کیدراما کلی نقش اصلی بی نقص و پرفکت وجود داره ولی دونگ مان اینطوری نبود و دقیقا بخاطر همین برام خیلی دوست داشتنی بود
خوشحالم هر چند سال یبار صنعت کیدراما کلیشه شکنی میکنه و کرکتر متفاوتی رو نشون میده بهمون
برای پنکیک کلم:
از اون جایی که نمیتونم بهت کادو بدم اما دلم خواست یه قدم کوچیک بردارم برای شادی دلت و سلامتی مادرت
از اونجایی که گفتی امام رضا رو دوست داری به نیت سلامی مادر عزیزت و از سمت تو در عید غدیر بسته های هدیه ای رو در حرم امام رضا به کودکان هدیه کردم و از سمت تو به نیت بهبودی مادرت در حرم امام رضا امروز خدمت خواهم کرد.🥲🫠❤️
برای هر عزیزی که دوست داشت در این کار شریک باشه مینویسم:
از سمت همه شما نیز و به نیت حاج روایی شما عزیزان و آرامش دل هاتون این خدمت رو به جا خواهم آورد. همه شما در این حرکت و گام ها سهم دارید.🍒🥰🫂
به نیست اختصاصی برای رهام عزیز، بیبی۳۱، پنکیک جان و مادرش و …
واقعا بیان حسم راجب سریال سخته عین اون حس ناشناخته تو ساعت…. فقط میتونم بگم حتما ببینید
داشتم به این قضیه که دونگ مان هروقت ناراحت بود گوشت میخورد و هروقت خوشحال بود سبزیجات میخورد فکر میکردم…
حتی فهمیدم رنگ این دوتا با ساعتش وقتی خوشحال یا ناراحته سته…🥲
وقتی ساعتش قرمز بود احساسات منفی داشت گوشت میخورد
وقتی ساعتش سبز بود و احساسات مثبت داشت سبزیجات میخورد
گوشت توی هرغذایی سنگینه انگار دونگ مان با گوشت خوردن حرفای سنگینی که شنیده بود رو قورت میداد…
سبزیجات سبک و تازس و دونگ هم هروقت احساس سرزندگی و تازگی میکرد سبزیجات میخورد…
و رنگ این دوتا مواد غذایی هم روی ساعت نقش میبست…
واقعا همه میگن سالم زندگی کن غذای سالم بخور ولی هیچکس انقدر عمیق ماجرا رو نمیبینه اینکه چقدر آدمیزاد به احساساتش متصله…
نویسنده پارک هه یونگ عزیز واقعا کارت درسته…
با سلام قبلا هم درخواست کردم لطفا در صورت امکان زیرنویس انگلیسی سریالها را هم در سایت قرار دهید. باتشکر
ف*ا*ح*ش*ه*
رهامم، رهام
بیا داخل.
به خونه اش نگاه می کنم.
یه خونه ویلایی قدیمی وسط دو تا ساختمان که انگار هنوز اصالتش رو حفظ کرده بود.
به چی نگاه می کنی؟
بیا داخل.
از جلو در میره کنار و میرم داخل.
یه لامپ زرد که حیاط رو نیمه روشن کرده،
حیاط تمیز،
بغلش دیوارهاش گل کاری شده،
یه باغچه که چندتا گل قشنگ داره،
یه بوی خنکی میاد که نمی دونم بوی چیه.
_این بوی چیه؟ چقدر خنکهِ.
* همونجور که بهم نگاه می کنه آروم میگه،
یاس.
همونجور دست به جیب باغچه اش رو نگاه می کنم،
گل هاش و بو می کنم،
بر میگردم عقب و بهش نگاه می کنم،
_ سلیقه خوبی داری.
* ممنون، گفتم شاید برای روحیه مامان خوب باشه.
_ قشنگه.
رو سکو جلو در نشسته و بهم نگاه می کنه،
از چهره اش چیزی نمی خونم،
_ چیه، چیز عجیبی دیدی؟
* گشت و گذار تموم شد؟
حالا بریم داخل؟
_ کی داخلِ؟
* کسی نیست.
_ پس مامانت چی؟
* تو اتاق خودش خوابیده، نمی تونه حرکت کنه،
خیالت راحت باشه.
_ به صورتش نگاه می کنم،
شالی که رو موهاش عقب افتاده،
صورتش که انگار خسته اس،
و صدایی که آرومه.
کنارش می شینم و چیزی نمی گم.
_ ماه آسمون یکمی از تاریکی شب کمتر کرده.
تا چند دقیقه هیچ کدوم حرفی نمی زنیم.
همونجور که به آسمون نگاه می کنه،
بدون این که بهم نگاه کنه
آروم میگه،
*چرا نمیای داخل؟
_ مادرت مریضِ؟
* صورتش رو آروم بر می گردونه و میگه،
آره.
_ کسی رو داری کمکت کنه؟
* نه، خودم و مامانم.
کار می کنم و خرج خودمونو در میارم.
* تو کی هستی؟
لبخند آرومی می زنم و میگم چه فرقی می کنه؟
*فرقش اینه که اومدی خونه یه………. ( فاحشه) و معلوم نیست دنبال چی هستی.
_ نمی دونم، خودمم نمی دونم دنبال چی ام.
* به قیافت نمی خوره دیوونه باشی،
واقعا نمی خوای کاری بکنی؟
_چرا اومدم یه کاری بکنم.
* خب؟
_ می خوام بیشتر از زندگیت بدونم ولی حس می کنم، فضولی میشه.
*خیلی وقت نیست اومدیم این جا
گاهی تو محله میبینمت،
آمار ما رو بهت ندادن؟
با یه پوزخند نگاهم می کنه.
درد شقیقه هام میاد و مث خط کش مستقیم خط
میندازه جایی که باید،
از درد چشام رو می بندم،
توان بدنم کم و کمتر میشه، خوب می دونم ضعف بدنم بیشتر شده،
متوجه میشه حالم خوب نیست،
* با صدای کمی نگران چی شد؟
_چشام و باز می کنم و یه لبخند زورکی رو لبم،
چیزی نیست سرم درد می کنه.
* میره داخل و بعد چند دقیقه، میاد.
تو یه دستش یه لیوان آب و قرص مسکن.
تو دست دیگه اش چند تا میوه.
* شام که نخوردی، یه میوه بخور بعدش قرص بخور.
_با کمی تعجب میگم، برای من آوردی؟ ممنون نمی خورم.
* صورتش حالت ناراحت میگیره و میگه،
چیه؟ نترس،
با پول حروم نیست،
حلالِ.
_با لبخند نگاش می کنم و میگم،
حرف تو دهنم نزار بچه،
گشنم شد یه سیب بده.
*اخم صورتش میره و یکم آروم تر میشه،
یه سیب قرمز میده دستم.
_ سیب و میگیرم و می خورم، عجله ای ندارم.
و اضافه اش رو میزارم تو بشقاب.
قرص و بهم میده و با یه لیوان آب می خورم.
_ ممنونم، بهش نگاه می کنم و لیوان رو از دستم میگیره.
_ قیافه اش آرومه، زیر لب میگه،
خواهش میکنم.
بلند میشم،
_ من باید برم، یکم رو به راه نیستم.
*معلومِ.
وسط حیاط وایسادم،
و دارم بهش نگاه می کنم،
اونم بهم نگاه می کنه.
داره به چی فکر می کنه؟
از صورتش که چیزی معلوم نیست.
* پیدا کردی؟
_ با تعجب نگاش می کنم،
چیو؟
* اون چیزی که دنبالشی و بخاطرش اومدی اینجا؟
با لبخند میگم،
_ نه، دارم میگردم.
* بگو چیه تا کمکت کنم.
_ متاسفانه کسی نمی تونه بهم کمک کنه، باید خودم پیداش کنم.
* آدم عجیبی هستی.
_ خل و چل منظورت بود؟
* یه لبخند محوی میزنه و میگه یه همچین چیزی.
حواسم به باغچه اس،
* من دارم از اینجا میرم .
بر میگردم و بهش نگاه می کنم،
_ چرا؟
* تو یکی از شهر ها یه کاری پیدا شده برام،
حقوقش خوبه، می تونم مادرم رو هم با خودم ببرم.
_ خودت چی؟ دلت می خواد بری؟
* من همیشه تو سفر بودم از بچگی،
از روزایی که کسی رو نداشتم تا الان، عادت کردم.
_ پس فک کنم، خبر خوبیه؟
* یه لبخند محوی میزنه و میگه فکر کنم آره.
_ ممنون که باهام شام خوردی و بهم اعتماد کردی.
* اشتباه می کنی.
_ یعنی چی؟
*تو بهم اعتماد کردی و گفتی نمی خوای تنها شام بخوری.
_نترسیدی؟
*می دونستم.
_چی رو؟
* که نمی خوای کاری بکنی.
_ از کجا؟
* لبخندی آروم رو لباش میشینه و میگه،
چشمات، چشمای آدما حقیقت رو میگن.
_ خب بزار ببینم چشمای تو چی رو میگن،
کنارش نشستم و به چشماش نگاه کردم.
رو بر گردوندم و دوباره به سمت آسمون نگاه کردم.
* با یه لبخند آروم گفت،
چی شد، چی دیدی؟
_ همونجور که نگاهم به بالاس میگم،
غم، چشمای تو غمگینِ.
برمیگردم و نگاهش می کنم، یه قطره اشک از چشمش میاد پایین.
_ حتما سخت بوده، نه؟
* سرش و میگیره پایین، صورتش رو نمی بینم ولی صدای آروم گریه اش رو می شنوم.
_ خوب دووم آوردی ، فک کنم مادرت کسی غیر تو رو نداره.
سرش و میاره بالا و با چشای اشکی میگه،
* من باید میمردم، باید خودمو راحت می کردم،
جرئتش رو ندارم،
صد بار خواستم تمومش کنم،
وجودم جز بدبختی برای کسی چیزی نیست.
_ فکر نکنم نظر مادرت این باشه و همین طور من.
با صورت اشکی و یکم عصبانیت ولی آروم میگه،
*تو چی می دونی از من؟ ها؟
از زندگیم؟
می دونی چی کار کردم؟ می دونی از چه جهنم هایی رد شدم تا بتونم زنده بمونم؟
می دونی؟
آستین دستش رو میزنه بالا و روی ساعد دستش و نشون میده،
بیا، ببین، این فقط یکی از زخم های بدنمِ،
یه خطی شبیه رد چاقو رو دستش بود.
من واسه چی زنده ام؟
بگو دیگه، بگو.
دوباره سرش و میگیره بین دستاش و گریه می کنه،
نمی تونم چیزی بگم و به آسمون نگاه می کنم.
بعد چند دقیقه انگار آروم تر شده و نگاهم می کنه،
با صدای بغض آلود و کمی تعجب،
* تو برای من داری گریه می کنی؟
رد اشک رو صورتم رو پاک می کنم
_ آره. برای تو.
* دلت به حالم می سوزه؟
_ آره کاش کسی رو داشتی که کمکت می کرد،
حتما تنهایی تحمل این بار سخت بوده.
* آروم تر شده،
جفت مون داریم به باغچه پر از گل رو به رو نگاه می کنیم.
* چرا امشب اومدی سمتم؟
لطفا راستش و بگو.
_نمی دونم، شاید یه نشونه می خواستم،
شایدم تو خواستی منو ببینی؟ ها؟ با یکم لبخند میگم.
*نمی دونم شاید حق با تو باشه.
بریم داخل، برات شام میارم.
_ ممنون تا اینجاش هم مزاحمت شدم، دیروقتِ،
هم تو هم مادرت باید استراحت کنین.
*همراه من از جاش بلند میشه،
فاصله چند قدمی وایسادم و دارم نگاهش می کنم،
قیافه معصومی داره و چشاش غمگین، امیدوارم یه روزی تو چشاش شادی باشه.
* چرا هیچی ازم نپرسیدی،
کارم چیه؟ از کجا میارم؟
_مهم نیست من دنبال چیز دیگه ای اومده بودم.
* یه لبخند آروم میزنه و میگه هنوزم نمیگی چی؟
_ منم یه لبخند میزنم و میگم،
خودمم دقیق نمی دونم ولی دعا کن پیداش کنم.
*ممنونم، باعث شدی حالم یکم بهتر بشه.
_ بر عکس تو باعث شدی حال من بهتر بشه.
من دیگه برم.
با بشقاب تو دستش همونجور ایستاده رو بهروی در،
با یه لبخند رو صورتش میگه،
مواظب خودت باش.
امیدوارم هر جا هستی آروم باشی.
* ممنونم، برات همین آرزو رو می کنم.
خداحافظ.
* خداحافظ
در رو می بندم و میام بیرون، هوای شب خنکه.
نه گرم نه سرد.
آروم پیاده راه میرم،
کجا میرم؟
مقصدی ندارم،
دستم تو جیبم و دکمه های سر آستین هام باز و دکمه بالای پیرهنم رو باز می کنم.
دلم گرفته، بعضی روزا توانی واسه ادامه دادن ندارم و تا آخر شب به خودم فرصت میدم که هیچ کاری نکنم.
ستایش، دختری که شاید از جاهایی عبور کرده که حتی شنیدنش برای مردها هم سخته.
ذهنم شلوغ میشه،
سر چهار راه رسیدم،
دیر وقته،
خیابون خلوته،
نمی دونم کدوم طرف برم،
فکر ها یکی یکی میان تو سرم.
دلم شکسته، حرف های ستایش بدترش کرد،
نمی تونم آروم باشم،
از درون حس ناراحتی می کنم،،
کجا میرم، کدوم طرف؟
کی واقعا مقصره ستایش یا ماها؟
سوالا تو ذهنم میان و میرن،
نه جوابی، نه حرفی، هیچی.
فکر کردن به بعضی چیز ها منو یه پله میبره به سمت فروپاشی،
فکر کنم به اندازه کافی زندگی کردم،
انگار دیگه واقعا توان و انرژی نمونده برام.
به چراغ چشمک زن راهنما نگاه می کنم،
خیابون خلوته، کسی نیست، صدایی نمیاد،
با خودم فکر می کنم تهش قراره به کجا برسه و برسم.
راستی ستایش میگفت من کثیفم،
واقعا ستایش کثیف بود؟
من که فکر نمی کنم.
اون روح بزرگی داشت.
راستی من چی؟ من پاکم؟
پوزخندی گوشه لبم میشینه،
چقدر از ضعف خودم و دست های ضعیف و ناتوانم عصبی میشم،
زندگی برام بازی جدیدی نداره،
انگار همه اش دور تکرار شده.
راستی آدم وقتی قلبش بشکنه،
بعدش خوب میشه؟ جاش چی؟ جای زخمش می مونه یا میره؟
راستی چرا می نویسم؟
برای خودم؟ بقیه؟ افتخار؟ واقعا چرا؟
راستی ستایش می خواست زندگی جدیدی شروع کنه،
ته عمق چشاش انگار، هنوز یه کور سوی امید بود.
من چی؟
نزدیک یه روز کامل غذا نخورم،
میلم نمی کشه؟ نمی خوام؟ چی می خوام؟
فقط می دونم غذا آرومم نمی کنه.
راستی چرا امشب نمیگذره،
چرا ساعت و ثانیه ها لج بازی می کنن،
وجود من چی؟ به کسی کمکی می کنه؟
تا حالا تونستم یه روز فقط یه روز مث یه انسان زندگی کنم؟
راستی من چی ام؟
من کی ام؟؟
حقیقت من چیه؟
غرل مولانا تو ذهنم بازی می کنه،
ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام
دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام
هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام
آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام
درقالبِ این خاكیان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام
از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام
در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام
گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام
دشت رو به رویم پهناور است،
نه کفش هایم مناسب است نه پاهایم جانی دارند،
خدایا فقط معجزه می خواهم،…
۳/۱۵ تا آخر درها (۳۶-۱۵)
۳/۱۶ تا آخر بیشترین حسرت ها (۵۷-۳۷)
۳/۱۷ تا آخر سه نعل اسبی (۸۰-۵۸)
۳/۱۸ تا آخر آکواریوم (۱۰۶-۸۱)
۳/۱۹ تا آخر زندگی موفق (۱۲۴-۱۰۷)
۳/۲۰ تا آخر اسوالبارد (۱۴۲-۱۲۵)
۳/۲۱ تا آخر جزیره (۱۶۲-۱۴۳)
۳/۲۲ تا آخر زندگی و مرگ و تابع موج (۱۸۲-۱۶۳)
۳/۲۳ تا آخر وحشی و آزاد (۲۰۰-۱۸۳)
۳/۲۴ تا آخر زوزه (۲۲۰-۲۰۱)
۳/۲۵ تا آخر یک زندگی لطیف (۲۳۸-۲۲۱)
۳/۲۶ تا آخر زندگی های بسیار نورا .. (۲۵۶-۲۳۹)
۳/۲۷ تا آخر بازی (۲۷۲-۲۵۷)
۳/۲۸ تا آخر سه چرخه (۲۹۲-۲۷۳)
۳/۲۹ تا آخر جایی برای قرار… (۳۱۲-۲۹۳)
۳/۳۰ تا آخر چگونه تمام میشود (۳۳۴-۳۱۳)
برنامه کتابخوانی کتابخانه نیمه شب
پنکیک جان ما در بله گروه زدیم ولی تو گفتی بله نداری …
حالا امیدوارم تلگرام به زودی راست و ریست شه برگردیم اونجا
ولی نظرتو راجع به مدت زمان کتابخوانی بگو حتما بهمون
دوستان دیگه هم نظراتشونو بگن
لینک گروه کتابخوانی بچه های همین صفحه در بله :
ble.ir/join/4fW9ANiQWL
من این سریال روتموم کردم و همیشه برای من فیلم و سریال تو دوتا گروه جا میشن یه گروه سریالایین که زرق و برق دارن و با دیدنش ریلکس میشی ، تو همون لحظه هر حسی بخوان بهت تزریق میکنن
و دسته دیگه ،سریالایی که خیلی ساده ان و دیالوگ محورن انگار زندگی یکی از ماست اما تا سالها فراموش نمیکنی ، این مدلی ها تغذیه روحن
این سریال دقیقا همینه! بسیار ریتم ملایمی داره و بسیار خوش ساخته
از بازیگر استفاده ابزاری نشده و خوب حس کردم نویسنده میخواد بگه اونقدر توانا هستم که اگر بازیگرای ایدل و معروفم تو سریال نباشه باز مخاطب عاشقشون بشه
شخصیت ها حتی اگر گذرا بودن بسیار عمق داشتن حتی
بارتندری که توکل سریال داشت کار میکرد و دوکلمه دیالوگ داشت با بازیش ما حسش رو میفهمیدیم
و چقدر عنوان سریال بهش میومد ، همه داریم تلاش میکنیم .اما انگار ادامه داره ،همه داشتن تلاش میکردن اما هر کس برای یه چیز
هیونگ اینو بارها از همه پرسید که هدفت چیه ؟ و این سوال خود نویسنده از ببیننده ها بود تا خودشون ادامه جمله رو پر کنن
همه داریم تلاش میکنیم تا …
برای من یه شخصیت خیلی شبیه خودم بود اونم لی جون هوان بود نه اونقدر پر رنگ و نه اونقدر تو سایه .اگه با دقت ببینید شماها شاید بگید ا چقدر شبیه منه و لازم نیست حتما شخصیت اصلی باشه .
خلاصه که کاش میشد شخصا از نویسنده و کارگردان تشکر کنم که به روح ببینده احترام گذاشتن ❤️❤️
چند تا جدید سریال دیدم که خیلی خوشم اومد شما هم ببینین:
The Handmaids Tale
Seeking Persephone
Off Campus
برای من مثل یک درمان بود چون توی شرایط روحی بدی دیدمش. با اینکه ژانرش درامه و سریال شادی نیست. ولی بسیار بسیار عمیق و خوش ساخته. دیگه داشتم از سریال های کره ای با پسرهای رژ لب زده که چهره شون هیچ حسی رو منتقل نمی کنه ناامید می شدم. که خداروشکر این سریال جدی و عمیق و خوش ساخت رو دیدم
بچهها قرار کتابخونی ما چی شد؟
پنکیک کلم عزیز کجایی تو؟
این روزا پسرمو میبرم مهدکودک و چون هنوز وابستگیش کامل رفع نشده باید بمونم همونجا. یه قسمت دونگ مان داره به یون آه میگه که اگه پیش بقیه حرف نزنه انگار یکی تو گوشش میگه تو بی ارزشی… این دقیقا منم
من شخصیتم خیلی متفاوته با دونگ مان، خیلی کم با بقیه صحبت میکنم ولی این روزا تو مهد دقیقا این حسو دارم… من بی ارزشم.
مامانای دیگه رو میبینم مثلا یکی نیم ساعته داره تلفنی حرف میزنه و یه عالمه تعریف میکنه از چیزای مختلف ولی من حتی کسی رو سراغ ندارم که بتونم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم
یکی دیگه رو میبینم و فکر میکنم آخ حتما خیلی مامان خوبیه برعکس خودم
یکی دیگه رو میبینم و فکر میکنم وای این آدم چقدر خانومه و حتما خیلی بقیه دوسش دارن ولی احساس نمیکنم کسی واقعا منو دوست داشته باشه
کادر مهد رو میبینم که از صبح زود اومدن و هر کدوم دارن کار خودشونو انجام میدن و منی که هیچ وقت نتونستم اونجوری که باید توی شغلم موفق باشم
میدونما نباید مقایسه کنم، میدونم هر کسی داستان خودشو داره زندگی خودشو داره سختی خودشو داره…ولی حسم این چند وقت اینه… من خیلی بی ارزشم
هنوز قسمت چهارمم ولی انقدر که دارم لذت میبرم از این سریال واقعا دلم نمیخواد تموم بشه
واقعا باهاش حالم خوبه. هم میخندم هم گریه میکنم
گریه ای که نه صرفا از سر غم و ناراحتی برای کاراکترا باشه، انگار آدمایی رو میبینم که میفهمم آها یکی دیگم مثل من بود… گریه از سر اینکه درک میشی و درک میکنی بقیه رو… حتی یه جاهایی میفهمی واقعا حسی که یه موقعی تجربه کردی به خاطر چی بود، یا اصلا چه حسی بود؟
من دلم نمیومد قسمت آخروببینم ،ولی امروز تمومش کردم!
بیایدهمیشه اینجا بهم سربزنیم.
امیدوارم یه نفر مثل اون آ هم توزندگی هممون پیدابشه ،کسی که یه آینهی غبارگرفته رو ازسفال شکسته هاتشخیص بده وکمکش کنه غباراشو بتکونه